رهاییان و سفری به رشته کوههای البرز
سفر به تهران-رفتن به در بند-صعود به شیر پلا-صعود به پیاز چال-نزول به دره ی پیاز چال-صعود به کلکچال-نزول به جمشیدیه-باز گشت به اصفهان
باور کردنش سختِ ولی همه این کار ها را توی 18 ساعت حضورمان در تهران انجام دادیم...وتنها 2 ساعتش را صرف خوردن غذا و یک استراحت 1 ربعه کردیم حدود 16 ساعت کوه نوردی توی شیب های تند کوههای البرز داشت کوه مرگمون میکرد.

حدود ساعت 10 شب بود که با یک اتوبوس پر اصفهان را به مقصد تهران ترک کردیم.مثل همیشه بوفه پر بود و البته یکی از پایه ثابتاش هم من بودم...رفتنه به تهران مثل همیشه همراه با جشنُ شادی و پایکوبی سپری شد و آقای ملا باشی هم با حرکات منحصر به فردش توی رقصیدن جوِ فرح بخش و پر هیا هویی را درست کرده بود و همه درخواست مجدد برای رقصیدنش رو میکردن.مهدی صمیمی هم که دیگه دست بردار نبود داد میکشید ملا بیا بالا....ملا بیا بالا...ملا باید برقصه... و از این جور چیزا.....
منم که خیلی خوابم گرفته بود بالشت راننده رو گلابی کردم و کفِ اتوبوس داراز کشیدم ولی حتی یه لحظه هم خوابم نبرد.گوشم پر بود از صدای بچه ها و چرندیاتی که معمولا به هم میبافن!!!
صبح زود رسیدیم تهران...وای چه هوای آلوده ای.دود ماشین ها که از هواکش کف اتوبوس میومد تو داشت خفم میکرد.خودم رو از کف اتوبوس جمع کردم.پا شدم به هر بدبختی که بود یه صندلی جور کردم نشستم روش.صدای داد و فریاد مهرانه و مهدی صمیمی همچنان قطع نشده بود...یه جمله میگفتن یه ساعت میخندیدن...و این کارو ساعتها تکرار میکردن.سعید صومی و هما هم تو اوون چند ثانیه که اونا نفس میکشیدن و ساکت بودن گفته های اونها رو تجزیه تحلیل میکردن به همین ترتیب اتوبوس یه لحظه هم قرار نداشت.هوا دیگه روشن شده بود که رسیدیم به دربند..تعدادی از برو بچ تهران هم خودشون اومده بودن دربند که به ما ملحق بشن.
قبل از سفر از صحبت های دوستمون آقای مصطفی رضایی که توی این صعود سرپرست شده بودن کلی مستفیظ شدیم و به ما قول دادن که زودتر برمیگردیم تا یه بازدیدی هم از کاخ سعادت آباد و موزه ی دکتر حسابی داشته باشیم...ولی چه برگشتنی!!!!!!
هوای دربند شرجی بود ولی خنک.سربالاییِ تندی رو اومدیم بالا و توی را بچه ها نون بربری گرفتن تا به عنوان صبحانه بخوریم...نون بربری داغ خیلی میچسبه ولی خشک بود و از گلو پایین نمیرفت..به هر ترتیبی بود با زور انگشت و قوت دست و نیروی بازو نونارو میکردیم تو حلقمون...بعد از 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم به یک مجسمه...تندیس یک کوهنورد که اول دربند نصبش کرده بودن.چند دقیقه ای معطل شدیم که بچه ها برن دستشویی.تعداد کسانی که رفته بودن دستشویی کم بود ولی خیلی طول کشید بعدا مشخص شد که دستشویی ها از بس که مدرن بوده بچه ها نمیدونستن چه جوری باید کارشونا انجام بدن.
راه افتادیم به سمت بالا...کوچه های تنگِ دربند و مغازه ها و کافه ها ی اطرافش خیلی خوشگل بودن.ذغال اخته ها و ترشکها و آبزرشک های دست فروشها دلِ آدمو آب میکرد.
یه آب باریکه هم توی یه جوبِ بزرگ جاری بود.آبش خیلی کثیف بود و همه نوع آشغالی توش پیدا میشد.و بوی گندش همه رو آزار میداد.
چندتا استراحت 5 دقیقه ای تو راه کردیم....حدود ساعته 10:30 رسیدیم به یه جای با صفا.نشستیم همونجا صبحونه رو خوردیم منم که شهابُ گم کرده بودمبا زهره نصر و فاطمه دهخدا همسُفره شدم محمد گودرزی هم به ما پیوست...فکر کنم خانم دهخدا حدود 1 کیلو خیار با خودش آورده بود و چون بارش سنگین بود و مجبور بود کولشو خالی کنه همه ی خیارا رو منُ محمد گودرزی خوردیم البته فقط خیار زیاد بود منم مجبور شدم خیار ها رو با شکلات صبحونه سعید صومی بخورم...سعید خان هم منُ از گوشه کنایه هاش بینصیب نمیگذاشتو به شهاب میگفت چرا تا حالا برای احمد شکلات صبحانه نگرفتین تا الان بدونه شکلاتو با چی باید خورد؟؟ خوردن خیار ها خیلی با حال بود چون که خیار زیاد داشتم و به پرنسو م مهرانه فخر فروختم...چون معمولا ما سرِ غذا با هم کل داریم.بعد از یه چند ساعتی رسیدیم به پناهگاه.رفتن به پناهگاه هم برای خودش مکافاتی بود.حدود 200 300 تایی پله بود که باید میرفتیم بالا..ولی چه پناهگاهِ بزرگی بود !! 3 طبقه با تمانی امکانات.مسعود و ختن هم که زودتر از ما رسیده بودن خیلی خوشحال بودن و روی تراس پناهگاه نشسته بودن و مارو مسخره میکردن که شما خیلی تنبلینو ما زودتر از شما رسیدیمو...از این حرفا.
ساعت تقریبا 1 بعد ظهر بود رسیده بودیم یه شیر پلا.همونجا اطراق کردیم که ناهار بخوریم.تن ماهی منو شهابو پرهامو با مرغ آبپز علیرضا و چیپس قاطی کردیم و خوردیم خیلی خوشمزه شده بود.روزبه و پریا هم طی یک حرکتِ امپریالیستی باقالی پلو با میگو آورده بودن..ولی میگوها گندیده بود و به ما پیوستن.در حین ناهار خوردن هم علیرضا و ختن هم به عنوان نمایندگانِ جنگ دو سفره پوست لیمو ترش به هم پرتاب میکردن کم کم که جنگه لیمو ترش بالا گرفت من و پرهام هم اضافه شدیم و مسعود هم از اون سفره دست به اسلحه شده بود و به ختن کمک میکرد البته دسته آقا پرشا هم درد نکنه که برای ما پوست لیمو تهییه میکرد که ما بی مهمات نمونیم... هوا سرد شده بود یه کلاه گذاشتم روی سرم و 20 دقیقه ای توی آفتاب چرت زدم ولی شاید اگه میدونستم که شاید این آخرین استراحتم باشه بیشتر میخوابیدم.
من خواب بودم که مهرانه با پرنس با مشت و لگد میزدن به من که پاشو بریم همه دارن میرن منم دست پاچه وسایلمو جمع کردم و آخره صف را افتادم.مسیره صعود خیلی شیب داشت و خسته کننده بود.ابتدا و انتهای صف حدودا 1 کیلومتر با هم فاصله داشت نمیدونم واقعا چرا آقای رضایی (سرپرست) اینقدر عشق تند راه رفتن داشت؟؟..به خاطر این حرکت سریع سرپرست.. ...گروه به 5 6تا زیر گروه تقسیم شده بود که داشتن با هم میومدن بالا.تقریبا هیچ استراحتی در کار نبود...فقط استراحت های 2 3 دقیقه ای که اونم خودمون تصمیم میگرفتیم استراحت کنیم.منو مهرانه و پرنس و پرشا و شهاب و معصومه و رضا روحانی توی یک زیرگروه بودیم و بعد از 2 زیرگروهِ دیگه که جلوی ما بودن ما هم میرفتیم بالا در واقع ما گروه سوم بودیم.
آقای بلوری هم که عقبدار بود آخرین زیرگروه رو به هر زوری بود داشت میآوردشون بالا با این حال موفق نبود چند نفر از بچه ها برگشتن به شیر پلا.بازگشت این چند نفر ما رو نیم ساعتی نوکِ کوه الاف کرد ولی بالاخره قائله تموم شد و دوباره راه افتادیم.
با توجه به تصمیم از قبل گرفته شده قرار بود اون طرفه کوه برسیم به کلکچال...ولی انگار سرپرست عزیزمون آقای رضایی ما را به اشتباه داشت دور رشته کوههای البرز میچرخوند.اولش فکر میکردیم که شوخیه که گم شدیم ولی کم کم قضیه داشت جدی میشد.5 6 ساعتی بود که داشتیم بدونِ استراحت از کوه میرفتیم بالا و هرچی میرفتیم نمیرسیدیم..آهُ ناله ی همه در اومده بود و بچه ها از دردِ پا مینالیدن...بچه ها داشتن با هم سر اینکه برگردیم یا نه با هم بحث میکردن که چهار نفر از کسوتهای گروه(محسن بلوری-حسین زالی-مصطفی رضایی و محمد گودرزی) طیِ یک جلسه پشت درهای بسته تصمیمِ نهاییشونا اعلام کردند.که باید راهمونُ ادامه بدیم تا برسیم به گردنه ای که حتی با چشم هم دور به نظر میرسید و زمینی 15 16 کیلومتر با ما فاصله داشت.دیگه از این لحظه به بعد کوهنوردی نمیکردیم بلکه داشتیم میدویدیم.اون موقع حتی وقت برای آب خوردن هم نداشتیم.و مسئله فقط خستگی نبود بلکه استرس تاریک شدنه هوا هم به اون اضافه شده بود.حسین زالی و آقای بلوری و شهاب هم جز واحد کنترل بودند و کنار صف را میرفتن و هرکسی که توی صف توقف میکرد با داد و تحدید و فشار دوباره راهیش میکردند.توی را به چند تا چوپون هم رسیدیم که گویا بین گلاب دره و کلکچال مسیرِ چرای گوسفنداشون بود.
دیگه رمق همه ی بچه ها در اومده بود هی نق میزدن یه چند نفری هم اون آخره صف آقای رضای را از حرفی مبارکشون بینصب نمیگذاشتن.
اینقدر راه رفتیم تا بالاخره رسیدیم به جاده ای که فقط یک نفر توش جا میشد.پشتِ سرِ هم مثل قطار داشتیم راه میرفتیم.دیگه تو اوون لحظه کسی با کسی صحبت نمیکرد.در واقع کسی حال صحبت کردن نداشت.
رسیدیم به قله ی کلکچال..اونجا چند نفری رو دیدیم..اولین نشانه های وجود انسان بود که میدیدم و به آدم روحیه میداد.اونها گفتن از اینجا تا پارک جمشیدیه 3 ساعتی راه هست.از ایجا به بعدش سرپایینی بود ولی دیگه همون هم آزار دهنده بود.و نوک انگشت اکثر بچه ها تاول زده بود. بعد از 2 ساعت راه رفتن رسیدیم به جنگل های کلکچال...پرنده هم اونجا پر نمیزد....الان دیگه کاملا هوا تاریک شده بود و یه نم بارون هم میزد.بوی خاکِ خیس خورده بلند شده بودو هوا رو دلچسبتر میکرد.با مشقاتِ هرچه تمام تر با نور موبایل و هد لایت که 4 5 تایی بیشتر نبود رفتیم پایین.چون نور کافی نبود بچه ها پشت سرِ هم می افتادن روی زمین چند نفر از شدت جراهات کمرشونو گرفته بودند . راه میرفتن.بالاخره رسیدیم به پارکِ جمشیدیه ...هنوز هم داشت باروون میبارید و همه دست به کمرُ دست به پهلو داشتن ناله کنان راه میرفتند.
خدای من دیگه بدبختی ها تمام شده بود.18 ساعت کوهنوردی به پایان رسیده بود.
داداشِ آقای بلوری با خانمش اوون پایین منتظر ما بودن که برسیم..اونها خیلی نگران شده بودند.بعد از یه خوشُ بش کوتاه راه افتادیم به سمت اتوبوس.اتوبوس هم 10 دقیقه ای با ما فاصله داشت تا دیگه اگه اپسیلون رمقی هم از بچه ها مونده بود تموم بشه.
وقتی رسیدیم به اتوبوس کسی با کسی صحبت نمیکرد و کسی خسته نباشید نمیگفت و همه سریعا رفتن سرِ جاهاشون و خوابیدن.
منم دیگه جای خواب نداشتم چون توی راه قول دادم جای خوابم را بده به زهره نصر.زهره هم که همیشه به من میگفت کف اتوبوس خوابیدن زشته و قباهت داره وو و از این حرفا بدون لحظه ای درنگ کف اتوبوس خوابش برد.و تمومِ حرفاشو از یاد برده بود.
اون لحظه فقط من بیدار بودم و راننده حتی محسن بلوری هم که هیچ وقت توی اتوبوس نمیخوابید از فرط خستگی خوابش برد.
راننده ها هم 3 تا جون 20-25 ساله بودن که اونم واسه خودش داستانی بود. در ضمن خیلی هم زرنگ بودند چون هیچ پلیس راهی توقف نکردند.والا من که دیگه مغزم کار نمیکرد و فقط چشمام باز بود.نیمیدونم از کدوم جاده برگشتیم اصفهان فقط میدونستم که این جاده جاده ی اصفهان-تهرا ن نیست.چون خیلی خلوت بود.
بالاخره سختی ها به پایان رسیده بود و ساعتِ 7:30 بود که رسیدیم اصفهان.
همه مثل پیرمرد پیرزنا لنگون لنگون از اتوبوس پیاده میشدن و میرفتن سمت خونهاشون.تنها کسی که داشت دیگه صحبت میکرد و میخندید امید بود احتمالا شبِ قبلش دوپینگ کرده بود.
در کل صعودِ خوبی بو تجربه ی جالبی برای من بود.بچه ها اسم این سفرو گذاشتن سیری در رشته کوههای البرز.....واقعا هم همینطور بود!!!!!!!!!!!
******با عرض پوزش نام تمام کسانی که در این سفر حضور داشتند آورده نشده است..تنها کسانی که در ذهنم پر رنگ تر بودند نامشان را ذکر کرده ام********

















