تبليغاتX
دست نوشته ها و خاطرات من احمد ...

رهاییان و سفری به رشته کوههای البرز

سفر به تهران-رفتن به در بند-صعود به شیر پلا-صعود به پیاز چال-نزول به دره ی پیاز چال-صعود به کلکچال-نزول به جمشیدیه-باز گشت به اصفهان

باور کردنش سختِ ولی همه این کار ها را توی 18 ساعت حضورمان در تهران انجام دادیم...وتنها 2 ساعتش را صرف خوردن غذا و یک استراحت 1 ربعه  کردیم حدود 16 ساعت کوه نوردی توی شیب های تند کوههای البرز داشت کوه مرگمون میکرد.

 

 دربند-تهران

 

حدود ساعت 10 شب بود که با یک اتوبوس پر اصفهان را به مقصد تهران ترک کردیم.مثل همیشه بوفه پر بود و البته یکی از پایه ثابتاش هم من بودم...رفتنه به تهران مثل همیشه همراه با جشنُ شادی و پایکوبی سپری شد و آقای ملا باشی هم با حرکات منحصر به فردش توی رقصیدن جوِ فرح بخش و پر هیا هویی را درست کرده بود و همه درخواست مجدد برای رقصیدنش رو میکردن.مهدی صمیمی هم که دیگه دست بردار نبود داد میکشید ملا بیا بالا....ملا بیا بالا...ملا باید برقصه... و از این جور چیزا.....

منم که خیلی خوابم گرفته بود بالشت راننده رو گلابی کردم و کفِ اتوبوس داراز کشیدم ولی حتی یه لحظه هم خوابم نبرد.گوشم پر بود از صدای بچه ها و چرندیاتی که معمولا به هم میبافن!!!

صبح زود رسیدیم تهران...وای چه هوای آلوده ای.دود ماشین ها که از هواکش کف اتوبوس میومد تو داشت خفم میکرد.خودم رو از کف اتوبوس جمع کردم.پا شدم به هر بدبختی که بود یه صندلی جور کردم نشستم روش.صدای داد و فریاد مهرانه و مهدی صمیمی همچنان قطع نشده بود...یه جمله میگفتن یه ساعت میخندیدن...و این کارو ساعتها تکرار میکردن.سعید صومی و هما هم تو اوون چند ثانیه که اونا نفس میکشیدن و ساکت بودن گفته های اونها رو تجزیه تحلیل میکردن به همین ترتیب اتوبوس یه لحظه هم قرار نداشت.هوا دیگه روشن شده بود که رسیدیم به دربند..تعدادی از برو بچ تهران هم خودشون اومده بودن دربند که به ما ملحق بشن.

قبل از سفر از صحبت های دوستمون آقای مصطفی رضایی که توی این صعود سرپرست شده بودن کلی مستفیظ شدیم و به ما قول دادن که زودتر برمیگردیم تا یه بازدیدی هم از کاخ سعادت آباد و موزه ی دکتر حسابی داشته باشیم...ولی چه برگشتنی!!!!!!

هوای دربند شرجی بود ولی خنک.سربالاییِ تندی رو اومدیم بالا و توی را بچه ها نون بربری گرفتن تا به عنوان صبحانه بخوریم...نون بربری داغ خیلی میچسبه ولی خشک بود و از گلو پایین نمیرفت..به هر ترتیبی بود با زور انگشت و قوت دست و نیروی بازو نونارو میکردیم تو حلقمون...بعد از 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم به یک مجسمه...تندیس یک کوهنورد که اول دربند نصبش کرده بودن.چند دقیقه ای معطل شدیم که بچه ها برن دستشویی.تعداد کسانی که رفته بودن دستشویی کم بود ولی خیلی طول کشید بعدا مشخص شد که دستشویی ها از بس که مدرن بوده بچه ها نمیدونستن چه جوری باید کارشونا انجام بدن.

راه افتادیم به سمت بالا...کوچه های تنگِ دربند و مغازه ها و کافه ها ی اطرافش خیلی خوشگل بودن.ذغال اخته ها و ترشکها و آبزرشک های دست فروشها دلِ آدمو آب میکرد.

یه آب باریکه هم توی یه جوبِ بزرگ جاری بود.آبش خیلی کثیف بود و همه نوع آشغالی توش پیدا میشد.و بوی گندش همه رو آزار میداد.

چندتا استراحت 5 دقیقه ای تو راه کردیم....حدود ساعته 10:30 رسیدیم به یه جای با صفا.نشستیم همونجا صبحونه رو خوردیم منم که شهابُ گم کرده بودمبا زهره نصر و فاطمه دهخدا همسُفره شدم محمد گودرزی هم به ما پیوست...فکر کنم خانم دهخدا حدود 1 کیلو خیار با خودش آورده بود و چون بارش سنگین بود و مجبور بود کولشو خالی کنه همه ی خیارا رو منُ محمد گودرزی خوردیم البته فقط خیار زیاد بود منم مجبور شدم خیار ها رو با شکلات صبحونه سعید صومی بخورم...سعید خان هم منُ از گوشه کنایه هاش بینصیب نمیگذاشتو به شهاب میگفت چرا تا حالا  برای احمد شکلات صبحانه نگرفتین تا الان بدونه شکلاتو با چی باید خورد؟؟ خوردن خیار ها خیلی با حال بود چون که خیار زیاد داشتم  و به پرنسو م مهرانه فخر فروختم...چون معمولا ما سرِ غذا با هم کل داریم.بعد از یه چند ساعتی رسیدیم به پناهگاه.رفتن به پناهگاه هم برای خودش مکافاتی بود.حدود 200 300 تایی پله بود که باید میرفتیم بالا..ولی چه پناهگاهِ بزرگی بود !! 3 طبقه با تمانی امکانات.مسعود و ختن هم که زودتر از ما رسیده بودن خیلی خوشحال بودن و روی تراس پناهگاه نشسته بودن و مارو مسخره میکردن که شما خیلی تنبلینو ما زودتر از شما رسیدیمو...از این حرفا.

ساعت تقریبا 1 بعد ظهر بود رسیده بودیم یه شیر پلا.همونجا اطراق کردیم که ناهار بخوریم.تن ماهی منو شهابو پرهامو با مرغ آبپز علیرضا و چیپس قاطی کردیم و خوردیم خیلی خوشمزه شده بود.روزبه و پریا هم طی یک حرکتِ امپریالیستی باقالی پلو با میگو آورده بودن..ولی میگوها گندیده بود و به ما پیوستن.در حین ناهار خوردن هم علیرضا و ختن هم به عنوان نمایندگانِ جنگ دو سفره پوست لیمو ترش به هم پرتاب میکردن کم کم که جنگه لیمو ترش بالا گرفت من و پرهام هم اضافه شدیم و مسعود هم از اون سفره دست به اسلحه شده بود و به ختن کمک میکرد البته دسته آقا پرشا هم درد نکنه که برای ما پوست لیمو تهییه میکرد که ما بی مهمات نمونیم... هوا سرد شده بود یه کلاه گذاشتم روی سرم و 20 دقیقه ای توی آفتاب چرت زدم ولی شاید اگه میدونستم که شاید این آخرین استراحتم باشه بیشتر میخوابیدم.

من خواب بودم که مهرانه با پرنس با مشت و لگد میزدن به من که پاشو بریم همه دارن میرن منم دست پاچه وسایلمو جمع کردم و آخره صف را افتادم.مسیره صعود خیلی شیب داشت و خسته کننده بود.ابتدا و انتهای صف حدودا 1 کیلومتر با هم فاصله داشت نمیدونم واقعا چرا آقای رضایی (سرپرست) اینقدر عشق تند راه رفتن داشت؟؟..به خاطر این حرکت سریع سرپرست.. ...گروه به 5   6تا زیر گروه تقسیم شده بود که داشتن با هم میومدن بالا.تقریبا هیچ استراحتی در کار نبود...فقط استراحت های 2 3 دقیقه ای که اونم خودمون تصمیم میگرفتیم استراحت کنیم.منو مهرانه و پرنس و پرشا و شهاب و معصومه و رضا روحانی توی یک زیرگروه بودیم و بعد از 2 زیرگروهِ دیگه که جلوی ما بودن ما هم میرفتیم بالا در واقع ما گروه سوم بودیم.

آقای بلوری هم که عقبدار بود آخرین زیرگروه رو به هر زوری بود داشت میآوردشون بالا با این حال موفق نبود چند نفر از بچه ها برگشتن به شیر پلا.بازگشت این چند نفر ما رو نیم ساعتی نوکِ کوه الاف کرد ولی بالاخره قائله تموم شد و دوباره راه افتادیم.

با توجه به تصمیم از قبل گرفته شده قرار بود اون طرفه کوه برسیم به کلکچال...ولی انگار سرپرست عزیزمون آقای رضایی ما را به اشتباه داشت دور رشته کوههای البرز میچرخوند.اولش فکر میکردیم که شوخیه که گم شدیم ولی کم کم قضیه داشت جدی میشد.5   6 ساعتی بود که داشتیم بدونِ استراحت از کوه میرفتیم بالا و هرچی میرفتیم نمیرسیدیم..آهُ ناله ی همه در اومده بود و بچه ها از دردِ پا مینالیدن...بچه ها داشتن با هم سر اینکه برگردیم یا نه با هم بحث میکردن که چهار نفر از کسوتهای گروه(محسن بلوری-حسین زالی-مصطفی رضایی و محمد گودرزی) طیِ یک جلسه پشت درهای بسته تصمیمِ نهاییشونا اعلام کردند.که باید راهمونُ ادامه بدیم تا برسیم به گردنه ای که حتی با چشم هم دور به نظر میرسید و زمینی 15 16 کیلومتر با ما فاصله داشت.دیگه از این لحظه به بعد کوهنوردی نمیکردیم بلکه داشتیم میدویدیم.اون موقع حتی وقت برای آب خوردن هم نداشتیم.و مسئله فقط خستگی نبود بلکه استرس تاریک شدنه هوا هم به اون اضافه شده بود.حسین زالی و آقای بلوری و شهاب هم جز واحد کنترل بودند و کنار صف را میرفتن و هرکسی که توی صف توقف میکرد با داد و تحدید و فشار دوباره راهیش میکردند.توی را به چند تا چوپون هم رسیدیم که گویا بین گلاب دره و کلکچال مسیرِ چرای گوسفنداشون بود.

دیگه رمق همه ی بچه ها در اومده بود هی نق میزدن یه چند نفری هم اون آخره صف آقای رضای را از حرفی مبارکشون بینصب نمیگذاشتن.

اینقدر راه رفتیم تا بالاخره رسیدیم به جاده ای که فقط یک نفر توش جا میشد.پشتِ سرِ هم مثل قطار داشتیم راه میرفتیم.دیگه تو اوون لحظه کسی با کسی صحبت نمیکرد.در واقع کسی حال صحبت کردن نداشت.

رسیدیم به قله ی کلکچال..اونجا چند نفری رو دیدیم..اولین نشانه های وجود انسان بود که میدیدم و به آدم روحیه میداد.اونها گفتن از اینجا تا پارک جمشیدیه 3 ساعتی راه هست.از ایجا به بعدش سرپایینی بود ولی دیگه همون هم آزار دهنده بود.و نوک انگشت اکثر بچه ها تاول زده بود. بعد از 2 ساعت راه رفتن رسیدیم به جنگل های کلکچال...پرنده هم اونجا پر نمیزد....الان دیگه کاملا هوا تاریک شده بود و یه نم بارون هم میزد.بوی خاکِ خیس خورده بلند شده بودو هوا رو دلچسبتر میکرد.با مشقاتِ هرچه تمام تر با نور موبایل و هد لایت که 4 5 تایی بیشتر نبود رفتیم پایین.چون نور کافی نبود بچه ها پشت سرِ هم می افتادن روی زمین چند نفر از شدت جراهات کمرشونو گرفته بودند . راه میرفتن.بالاخره رسیدیم به پارکِ جمشیدیه ...هنوز هم داشت باروون میبارید و همه دست به کمرُ دست به پهلو داشتن ناله کنان راه میرفتند.

خدای من دیگه بدبختی ها تمام شده بود.18 ساعت کوهنوردی به پایان رسیده بود.

داداشِ آقای بلوری با خانمش اوون پایین منتظر ما بودن که برسیم..اونها خیلی نگران شده بودند.بعد از یه خوشُ بش کوتاه راه افتادیم به سمت اتوبوس.اتوبوس هم 10 دقیقه ای با ما فاصله داشت تا دیگه اگه اپسیلون رمقی هم از بچه ها مونده بود تموم بشه.

وقتی رسیدیم به اتوبوس کسی با کسی صحبت نمیکرد و کسی خسته نباشید نمیگفت و همه سریعا رفتن سرِ جاهاشون و خوابیدن.

منم دیگه جای خواب نداشتم چون توی راه قول دادم جای خوابم را بده به زهره نصر.زهره هم که همیشه به من میگفت کف اتوبوس خوابیدن زشته و قباهت داره وو و از این حرفا بدون لحظه ای درنگ کف اتوبوس خوابش برد.و تمومِ حرفاشو از یاد برده بود.

اون لحظه فقط من بیدار بودم و راننده حتی محسن بلوری هم که هیچ وقت توی اتوبوس نمیخوابید از فرط خستگی خوابش برد.

راننده ها هم 3 تا جون 20-25 ساله بودن که اونم واسه خودش داستانی بود. در ضمن خیلی هم زرنگ بودند چون هیچ پلیس راهی توقف نکردند.والا من که دیگه مغزم کار نمیکرد و فقط چشمام باز بود.نیمیدونم از کدوم جاده برگشتیم اصفهان فقط میدونستم که این جاده جاده ی اصفهان-تهرا ن نیست.چون خیلی خلوت بود.

بالاخره سختی ها به پایان رسیده بود و ساعتِ 7:30 بود که رسیدیم اصفهان.

همه مثل پیرمرد پیرزنا لنگون لنگون از اتوبوس پیاده میشدن و میرفتن سمت خونهاشون.تنها کسی که داشت دیگه صحبت میکرد و میخندید امید بود احتمالا شبِ قبلش دوپینگ کرده بود.

در کل صعودِ خوبی بو تجربه ی جالبی برای من بود.بچه ها اسم این سفرو گذاشتن سیری در رشته کوههای البرز.....واقعا هم همینطور بود!!!!!!!!!!!

******با عرض پوزش نام تمام کسانی که در این سفر حضور داشتند آورده نشده است..تنها کسانی که در ذهنم پر رنگ تر بودند نامشان را ذکر کرده ام********

 

 

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 17:33 |

 

 

این عکسی که میبینید غذای خاصی نیست گویا قبلا برنج بوده بعدا اینجوری شده...این قابلمه توی اتاق ما توی یخچال پیدا شده...خیلی هم ناراحت کننده نیست چوا پاستور از همین کپک ها بود که به یه جایی رسید و معروف شد.

 

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 18:15 |

 

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:46 |

بهشادش خوانند....

پسری است با هیکلی نیمه چاق ولی روی فُرم و با استیل بدنی مناسب.شلوار پارچه ای به پا میکند ولی در اوج روزهای خوش تیپی او را با شلوار کتانی هم دیده اند. علاقه ای به شلوار لی و کفش اسپرت و از این جور چیزا نداره.

سمت چپی منم سمت راستی بهشاد...اینجا قله کوه کلاه قاضی است.

ادامه مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 17:9 |

احمد گوهري

این نوشته از زبان آقای بهشاد محمودی است.

خصوصيات فيزيکي :

قد : ۱۸۲

رنگ چشم زياد مهم نيست چون عينک دسته کائوچويي سياه با فرم نيم گيريف فلزي به رنگ نقره اي ميزنه

رنگ مو : اينم زياد مهم نيست چون در حالت پيش فرض عشق کچليه ولي بعضي مواقع مي توان يه رد پايي از چند مورا پيدا کرد که هنوز در نيمده ميريزند

نوع پوشش مورد علاقه : کاپشن چرم قهوه اي با شلوار لي آبي و کفش اسپرت

فرم بدن : اين بنده خدا از همون زمان نوزادي هيکل رنجري داشت و با اسلوب و کار درست بود و نياز به اين قرتي بازي ها و باشگاه رفتنا نداره

فرم ريش : هنوز به تصميم قاطعي نرسيده ولي بعضي مواقع ريش بزي مي ذاره

اخلاق :

اجازه بديد که من توصيف کنم بعد خودتون نتيجه بگيريد

دخترا همه دوستش دارن من نمي دونم که خودش هم اين مطلب ميدونه يا نه

ولي خودش ظاهرا از هيچ دختري خوشش نمي آد . ( الله اعلم )

ته همه چيزو ميخواد در بياره مثلا از ساخت وبلاگ گرفته و درس خوندن واز خواب زدن و موسيقي و غيره- توضيحات در ادامه مطلب.....

عشق جنگ و جبهه : نه جنگ دفاع مقدس ...جنگ با استاد و مسئول سايت و راننده و رفتگر و نيروي انتظامي و به طور کلي افراد مخالف دموکراسي و آزادي

عشق دو دره بازي : کلاس کله کردن ... تمرين موسيقي نرفتن به انواع بهانه ( خوب خداييش کارش که خوبه زود حوصلش سر ميره)

از همه نوع صداي بلند مي ترسد .همواره زماني که با وي بيرون هستيد مراقب باشيد .زيرا اگر صدايي بلند از پارس سگ گرفته تا صداي يک جرقه ? ناگهان توليد شود به سرعت به بغل شما مي پرد. شايدم سياستشه.

خاطرات و سفرنامه ها

يادم مي آد که اولين باري که مي خواستيم با هم بيرون بريم با ژيان پسر خالش رفتيم که همون اول خراب شد و مجبور شديم که تو سر بالايي کوي امام با جون کندن هلش بديم . منظورم ژيانس

در راه سفر هميشه خوابه . پس اگه تو فکر همسفر با حالي دور شو خط بکش. براي همين من خاطره زيادي در داخل ماشين باهاش ندارم.

به علت جابه جايي هاي مکرر و انتقال مدام از دماي 0 درجه به 30 درجه ( سفر از شهرکرد به اصفهان ) بدن اين فرد دچار تنش حرارتي پسماند شده و مترصد فرصتي جهت آزاد سازي ان مي باشد .

علاقه مندي ها :

شخصيت کارتوني مورد علاقه اش ( تگرگ tegerg سياه ) است . البته کارتونشو بعد ها مي سازند .

عاشق معلم فيزيک سال سوم دبيرستانه.

عاشق موسيقي و نوازندگي است . به طوري که به سرعت يک ساز را فرا ميگيرد و به سراغ بعدي مي رود .

عاشق مرغ و چوري است . به طوري که در فصلي که جوجه هاي تازه سر از تخم در آورده به بازار مي آيند وي در هر بار مراجعت به خانه يک عدد جوجه نيز خريداري کرده است .

عشق به اس ام اس و ميس کال هاي شبانه دارد . 3 شب به بعد .

از جغرافيا تنفر داره . هيچ وقت يه آدرسو درست ياد نمي گيره . تا حالا چند بار راه خونه ي ما را اومده ولي هنوزم مطمئن هستم که راه را ياد نگرفته و هر دفعه مجبورم با کلي تلفن پيداش کنم . دين و ايمانش هم که ديگه به ما ها ربط نداره .

در هدايت انواع وسيله نقليه مشکل دارد به همين دليل کلا از فکر خودرو بيرون اومده و با چرخ اين ور اون ور ميره و بعضي مواقع نيزبا دوچرخه براي خود و دوستانش حادثه مي آفريند و معمولا کله ? پا يا دست دوستانش را مي شکند .

از رانندگي متنفره . به همين دليل تو ماشين هر راننده اي هم که بشينه زود کمر بند ميبنده و تازه گارد هم ميگره و بعدشم راننده را هم به بد رانندگي کردن متهم ميکنه و توقع داره که راننده از سرعت 10 کيلومتر در ساعت تجاوز نکنه.

نتيجه گيري

در کل پسر خاکي و متين و با گذشتيه و تو خونه هم بيشتر از همه دوسش دارن.

نويسنده : بهشاد محمودي

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:56 |

 

اینجا گرفته شده است!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!!؟؟!

اینم یکی دیگه از نبوغ دانشجویان دانشگاه شهرکرد.

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:29 |
 

این عکس پیاده روی دانشگاه است.زمانی که حدودا ۱ متر برف اومده...

عکس دانشکده فنی.جایی که من همیشه اونجا پلاسم.

میبینید که چه جوری قندیل بسته!!!...از اون روزهایی بود که شبش دمای هوا شده بود -۳۰ درجه.

اگه باورتون نمشه زمستون حتما تشریف بیارید شهرکرد.این عکس از توی پنجره ی اتاق توی خوابگاه

گرفته شده.

اینم یه نوع دیگه از قندیل ها.

این عکس تو دانشکده فنی گرفته شده...

شدت برف میتونه جوری بشه که هوا زرد بشه....

 

 

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:34 |

سلام دوستان عزیز...

 

 

این عکسی رو که میبینید من توی کارگاه ماشین ابزار دانشگاه گرفتم...

.

.

هممینطور که میبینید نوشته شده...

 

انبر دست     2  عدد

 

ماکس         1  عدد

 

.........

 

بهتره یک دوره آموزشی برای خودمون بگذاریم و از این به بعد به جای کلمه ی غریب و مهجور ماسک از کلمه ی اصیل و عامیانه ماکس استفاده کنیم.

تو چی کار داری درستش کودومه؟ بالاخره اونا دکترن یه چیزی بیشتر از ما میفهمن....(البته فقط و فقط طبق اظهار فضلهای خودشون از خودشون..اونها خیلی با سواد تشریف دارن!!!!!!!؟!؟!؟!)

 

باور کنید ما توی دانشگاهمون استادایی داریم که دانشجو رو سگ حساب میکنن و هیچ ارزشی برای دانشجو قائل نیستن وفقط به بدلیل اینکه یکم اعتماد به نفسِ کاذب دارن و نوک قلم دستشونِ و بچه ها ازشون حساب میبرن اسمِ خودشونو گذاشتن استاد دکتر فلانی... و همین امر موجب میشه که من وقتم صرف سوتی گرفتن از اونها بشه و نتونم درس بخونم...و همینطور استادان گرامی احمق باقی بمونن و پیشرفت نکنن و تا آخر عمرشون فکر کنن اینهایی که توی کارگاه میزنن رو صورتشون ماکسِ و نه ماسک!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:33 |

امید در آیینه ی خیال

 

 

توی این عکس میتونید امید ببینید که داره به روش خودش با ۲ تا تیکه چوب کباب درست میکنه.یه عصر بهاری که با ۲ نفر دیگه از دوستان رفته بودیم پیکنیک...اطراف شهرکرد

 

ادامه ی مطلب را بخوانید........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:39 |

واقعا چه خوصیصیاتی دارم من؟

این عکسی رو که میبینید منِم که دارم به خودم فکر میکنم...اون توپِ هم دوستِ منِ... یادتونه که سوباسا همیشه میگفت توپ بهترین دوست ماست...بعد از 14 15 سال که گذشت تازه فهمیدم که راست میگفت ناقلا.

ادامه مطلب را بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:42 |

ادامه ی ماجرای سایت و مسئولش

 

وقتی من دارم تو خوابگاه مطلب مینویسم دقیقا این شکلیم.

 

 ادامه ی مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:20 |

همچنان ترم آخر به تندی میگذرد....

 

 

دیشب دوباره خیلی دیر وقت خوابیدیم تقریبا ساعت 5 صبح بود..برو بچ داشتن ورق بازی میکردن و از اونجایی که منم به زیاد بازی کردن حساسیت دارم اتاق و به نشونه اعتراض ترک کردم رفتم اتاق ممد موستوفی اینا.البته ستار هم با خودم بردم و بعد از یه فیلم بی سر و ته که دیدیم با بهادر ستار زدیم...بهادر نیز در این زمینه یه چیزایی بلدِ.و چیزایی که میدونستیم و به هم منتقل کردیم.بعد از چند ساعتی بهادر و امید احساس گرسنگی کردن خوب دیگه معلومه چی کار میکنن تن ماهی های پرورش فلک زده رو برداشتن و خوردن.

از اونجایی که منم آدم با کلاسی هستم و تن ماهی دزدی نمیخورم اونجا رو هم به نشونه اعتراض ترک کردم.رفتم اتاق خودمون دیدم خوشبختانه بازی دیگه تموم شده...او موقع روی تخت یه لمی دادم و یه کمی هم به کارهای سجاد خندیدیم.علی دانش که این چند وقتِ تحت فشار ها و قوانین سخت سجاد داره زندگی و سپری میکنه اون شب دست از متلک گفتن به سجاد بر نمیداشت.انگار خیلی خوشحال بود و به پشتوانه من و ایرج هر چی خواست بهش گفت.سجاد از اونجایی که آدم زرنگی هست نمیذاره که علی دانش به خاطر فشار بیش از حد بترکه و هر از چند گاهی یه جایی برای سوپاپ اطمینان دانش باز میکنه که یه وقت از غم و ناراحتی منفجر نشه.

ساعت 4 صبح شده بود و سجاد   علی دانش و با کتک کردش زیر میز یه چند تا فحش هم بینشون رد و بدل شد دعوای این دوتا همیشه جالب و خنده داره...دانش مثل هر شبش مثل یه بچه گربه رفت زیر میز خوابید.

 

...............................(اینجا رو خواب بودم----البته توی خواب اون دود سبز رنگ همیشگی داشت من و دانشِ فلک زده رو خفه داشت میکرد که مجبور شدیم از خواب پاشیم ماسک های مخصوص و بزنیم و دوباره خوابیدیم.البته در این بین دوستان از حرف های مبارک دانش بی نصیب نبودند!!!!! )

 

صبح خیلی زود ساعت 8 از خواب بیدار شدیم چون تربیت بدنی داشتیم و همگی راهی سالن ورزش شدیم...ولی خوشبختانه استاد بیشعور نیومده بود.و ما بعد از حاضر غایب زود جیم زدیم و رفتیم....رفتم خوابگاه یه دوشی گرفتم یه فیلم جدید دیگه که به تازگی دانلود کرده بودیم دیدیم.تو این چهار سال فکر کنم فیلم ندیده باقی نگذاشتیم.

کلاس موتور داشت شروع میشد رفتم که برم کلاس ولی دیدم حالشو مجدادا ندارم ...ولی به هر ضرب و زوری شد و به اصرار نازولی (رسولی) رفتیم....ولی نه سر کلاس بلکه رفتم توی سایت و یه بازی باحال برای شب دانلود کردم.توی دانشکده نازولیو دوباره با خودم برگردونوندم اتاق....یه چرت کوچولو با هم زدیم.دوباره شب شد و دل من گرفته....هر ثانیه توی خوابگاه معادل 1 ساعت به من گذشت..سجاد هم که تازه فهمیده بود فردا میان ترم انتقال حرارت داره داشت دهن من سرویس میکرد و هر از گاهی یه فحش به من میداد یه فحش به استادش.وبعد با یک حرکت دست روی میزو تمیز کرد و همه چیز داغون شد.منم حسابی ازش ترسیده بودم.

بعد از یه چند ساعتی که گذشت امید زنگ زد گفت بیا بریم خونه میثم اینا... منم از خدا خواسته کوله بارمو جمع کردم رفتم بیرون..پیاده تقریبا 1 ساعتی تو راه بودیم... از تو جنگل دانشگاه رفتیم البته نه به همین راحتی با کلی ترس و لرز از دست سگها ...بالاخره رسیدیم.میثم برای شام مرغ آبپز درست کرده بود دستش درد نکنه خیلی خوشمزه بود.تا آخر شب کلی گفتیم و خندیدیم.شب به یاد موندنی ای بود....

 

تصویری را که ملاحضه کردید مربوط به ۲ سال پیشِِِ...سمت چپ دانش و سمت راست منو میبینید..

+ نوشته شده توسط احمد گوهری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 4:7 |

توصیفات المطقن فی الخصوصیات المیثم

همانطور که از سر فصل این نوشته بر می آید این مقاله ممکن است اندکی مبهم باشد.چون شخصیتی که قرار است توصیف شود بسیار انسان مبهمی است.و هر کدام از خصوصیات وی بسته به شرایط مختلف زندگی تغییر کند.دوران کودکی را در شهرستان سپری کرده است پس اگر گاهی از او رفتارهای شهرستانی ببینیم خیلی تعجب نمیکنیم.برای ادامه تحصیل به اصفهان آمده است و در بهترین مدرسه های آنجا نزد اساتید مجرب تحصیل نموده است.او سپس در رشته مکانیک دانشگاه شهر کرد به ادامه تحصیل پرداخته و هم اکنون همکلاسی-هم اتاقی و البته بهترین دوست من است.اگر از کسی در دانشگاه بپرسید رفیق فابریک او کیست ؟ مطمئنا آنها به من اشاره خواهند کرد.اکثر اوقات در دانشگاه مرا با او خواهید دید.

 

توی این تصویر سمت راستی منم و وسمت چپ هم میثم جون.یه روز برفی در شهرکرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 1:33 |

دانش در چالش!!!!

 

نمیدانم واقعا از کجا شروع کنم خصوصیات او چنان زیاد و بعضا دارای پیچیدگی است که تحلیل رفتارش بس دشوار و سخت است.

او نیز انسانی است قد بلند و لاغر اندام با استیل بدنی تقریبا نا پایدار.در راه رفتنش معادلات سخت ارتعاشات و دینامیک اجسام صلب حاکم است.در قدم زدن ابتدا سر و سینه او به سمت جلو سپس کمر او و در پایان پا های او به سمت جلو حرکت میکند.در قدم بعدی که بر میدارد اندامی که گفتم به ترتیب اما برعکیس شروع به عقب رفتن میکنند.راه رفتن او نمونه ای از حرکت سینوسی است. او سری دارد بس خلوت و کم مو و تقریبا تمامی لوسیون های رویش مو را استفاده کرده و میکند.فکر کنم به اندازه هزینه کاشت یک دست موی کامل روی سرش پول خرج کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 1:4 |

اگر در این نوشته از اصطلاحات نا متعارف استفاده شده است به بزرگی خود مرا عفو کنید.

 

یک شب آشغال بهاری!!!!

 

امشب هم یک شب آشغال بهاری مثل بقیه شبهاست.نمیدونم چرا نظر من وقتی توی دانشگاهم با بقیه نظرهایی که توی کتابه مینویسن فرق داره فقط میدونم امشب هم مثل بقیه شبها مثل احمق ها نشستم توی اتاق شروع کردم به چرت و پرت نوشتن.جای خواب علی دانش و این دفعه به جای سجاد من غصب کردم چون رو تختش چراغ مطالعه داره و من میتونم از اون نور آشغال سفید رنگش وقتی که همه خوابن استفاده کنم.چقدر این دانش بدبخته که باید از دست همه بکشه!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 0:57 |

چرا سجاد اینچنین؟

 

 

هم اتاقی ام است.چهار سال است که میشناسمش. سر به زیر است و  قد بلند با چهره ای سرخ فام و گلگون رخسار.موقع قدم زدن به سمت زمین چشم میدوزد البته حواسش جمع است و میداند که چه کسانی از کنارش میگذرند و چگونه اند.در هنگام را رفتن اندکی لق میزند.دلیلش قد بلند اوست..شلوار پارچه ای به پا میکند با پیراهنی کمر تنگ و کوتاه که به زور کمربند در شلوارش محکم میشود. البته من او را بیشتر در حالت خواب دیده ام تا بیداری.خواب او بسیار بسیار سنگین است و هرچه بگویم کم گفته ام او در هنگام خواب واقعا میمیرد.برای بیدار شدنش از 3 عدد ساعت زنگ دار استفاده میکند.یکی بالای سر یکی در شلوارش و دریگری را با تنظیم زمان تاخیری جایی دور از دسترس که وقتی بیدار شد صدایش آزارش دهد تا مجبور شود که برخیزد و آن را خاموش کند.او معمولا از چهره های ناشناس خوشش نمی آید مگر آنکه دختر باشند.دختران دانشگاه را خوب میشناسد.حتی بهتر از این کاره هاش.آنها را به زیبایی توصیف میکند که چگونه اند.او اکثرا با دختران اجق وجق قرار ملاقات میگذارد ولی سر قرار حاضر نمشود و تنها دلیلش آن است که در آن هنگام خوابش می آمده و یا در آن موقع احساس خجالت شدیدی به او دست داده  است و همین دستمایه خنده من و حمید است.باور کنید اگر توصیفاتش را بشنوید شما هم حتما میخندید.او در کل انسانی است عاشق پیشه.حداکثر زمان عاشقی وی 2 هفته بوده است.ولی هر از چند گاه از عشق های قدیمی خود نیز یاد میکند.او در هر شرایط روحی خاص به فکر یکی از معشوق های خود است.مثلا اگر خسته باشد به معشوق های خسته اش فکر میکند و اگر ناراحت به فکر معشوق های همیشه ناراحتش است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد گوهری در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:42 |